واکاوی دوران اصلاحات (نویسنده سید – وبلاگ فصل انتظار)
پرهیزکار را میبینی که : آرزویش نزدیک ، لغزشهایش اندک ، قلبش فروتن ، نَفْسش قانع ، خوراکش کم ، کارش آسان ، دینش حفظ شده ، شهوتش در حرام مرده و خشمش فرو خورده است . مردم به خیرش امیدوار و از آزارش در امانند .
چند سال پیش اوایل دولت اصلاح طلبان ! دوستی داشتم که توی خانواده مذهبی بزرگ شده بود ولی جو اصلاحات او را هم گرفته و به گذشته خود پشت کرده و حتی سر مسائل اعتقادات مذهبی با خانواده اش درگیر می شد . این رفیق من نماینده جبهه مشارکت تو دانشگاه بود و اطاقشان تو خوابگاه پر بود از عکسهای مصدق و دیگر سران جبهه ملی از گذشته تا حال ! همیشه بر سر مسائل مختلف با هم بحث داشتیم که این بحثها ساعتها ادامه داشت ، ایشان آنقدر خود را درگیر مسائل سیاسی و حزبی کرده بود که وقت نمی کرد به درسهایش برسد بدینجهت در آستانه اخراج بود که با وساطت از آموزش دانشگاه برایش مهلت گرفتیم که عقب افتادگی اش را جبران کند ولی کو گوش شنوا از من اصرار و از او انکار که بابا هر چیز جای خود . درس و فعالیت سیاسی باید با هم باشد نه اینکه به خاطر یکی آن دیگری را رها کنیم ، بالاخره هم نتوانست ادامه تحصیل دهد .
اینها را عرض کردم تا مقدمه باشد برای واکاوی و آسیب شناسی دوران اصلاحات .
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
چگونه در خود تغییرات پایدار بوجود بیاوریم 2 (رمز موفقیت)
اصل اول :اجرای تکنیکهای تکنولوژی فکر ( بر اساس اصل خود هشیاری ,خود بیداری و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود)
تجول در انسان حاصل عملکرد لحظه به لحظه ضمیر ناخودآگاه او است . ضمیر ناخودآگاه برای انجام هر حرکتی نیازمند به یک فرمان و یا یک سیگنال ورودی است . هر توجه انسان و هر اندیشه او یک سیگنال به ضمیر ناخود آگاه است . مهمترین عامل ایجاد تحول و فعال ساختن ضمیر ناخودآگاه , اشراف و آگاهی لحظه به لحظه به خود است . به عبارت دیگر مهمترین حرکتی که شما در زندگی خود باید انجام دهید همان اشراف به خودتان است که در واقع متوجه هستید که اتفاقی در دنیای شما رخ داده و شما دیگر آدم سابق نیستید. بلکه شما اینک انسان زیبای دیگری شده اید. انسان زیبای دیگر , کسی است که تمام اصول و تکنیکهای تکنولوژی فکر را در هر لحظه اجرا می کند.
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
نمره نمایشگاه بیستم؟ (نافذ)
بیستمین نمایشگاه کتاب به پایان رسید، نمایشگاهی که باید از آن به عنوان مهمترین و عمومیترین رویداد فرهنگی کشور یاد کرد، جایی که «کتاب» مهم ترین بلکه تنها ترین کالاست و «علم» حرف اول را میزند.
حضور پرشور مردم، از همه اقشار، در این رویداد فرهنگی زیباترین بخش این نمایشگاه است. باید به این احساس تبریک گفت و آن را نویدبخش تحول فکری رو به پیشرفت در کشور دانست. احساسی که باید از آن استقبال کرد، تقویتش کرد، و به آن جهت داد.
حضور قابل توجه ناشران هم باید ارجگذاری شود. گو این که فراوانند کسانی که برای جنبههای اقتصادی آن وارد این میدان شدهاند، اما اولا همه چنین نیستند و عاشقان کتاب در میان ناشران هم فراوانند و ثانیا آن که حتی اگر چنین باشد، بازهم نتیجه آن برای عرصه فرهنگ مطلوب است، مگر آن که ابتذالی در کار نشر رخ دهد که آن دیگر اقدام ضد فرهنگ است و باید کنترل شود.
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
غیرتیها بخونند! (چفیه)
در تاریخ کربلا و مقاتل آمده دشمن بارها خواست به خیمه گاه اهل البیت علیهم السلام حمله ببره ولی با زنده بودن امام حسین(ع) که خود غیرت الله بود ناکام ماند. عمر سعد تصمیم گرفت این کار رو بعد از شهادت آقا عملی کنه. پس از اینکه امام در محاصره قرار گرفت و هر کس هر چی داشت روسر آقا خالی کرد و حرمله ملعون هم با تیر سه شعبه سینه آقا رو شکافت، امام (ع) محکم با زانو به زمین خورد. خیلی تلاش کرد که بلند بشه ولی دیگه تیر حرمله کار رو پیچیده کرده بود. توی این مرحله و موقعیت بود که سپاه دشمن آهنگ خیمه گاه رو برای سربازان نواخت و هر کس از هر سو به خیمه گاه امام حسین(ع) حمله کرد، اما یادتون نره که دشمن قبل از اینکه آهنگ حمله رو سر بده شروع می کنه به رجز خونی و عملیات روانی و شکستن روحیه ها مثل جنگ روانی استکبار جهانی. اینجا بود که امام(ع) هر چی تلاش کردند نتونستند از زانوی مبارک بالاتر بلند بشن همون جا بود که یک نگاه به خیمه گاه و یک نگاه به آسمان و تا رمق در جان داشتند دندانهای مبارک روی همدیگه فشردن و یک آه جانسوز کشیدند و روی زمین گرم کربلا با صورت افتادند! حالا غرضم از این شاهد مثال چی بود براتون میگم. همه بچه های گردان تبوک تیپ نبی اکرم(ص) شهرستان سُنقر کرمانشاه قبل از عملیات کربلای 5 پشت خاکریز منتظر دستور و رمز عملیات بودند،
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
مادرم فاطمه من زینبم (بهترین آرزوهایم تقدیم تو باد)
صورت سرخ مادرم چونیلی بنفشه بود
قامت سرو مادرم چنان کمان خمیده بود
ظلم عدو به مادرم قصهّ پر شراره بود
شکسته دست مادرم به پشت درب خانه بود
جدایی از تو مادرم مرا چو یک فسانه بود
نگاه و چشم مادرم چو یک غزال خفته بود
درون اشک مادرم هزارو یک گلایه بود
صدای آه مادرم زه احمداش بهانه بود
شمع رخ تو مادرم برای من ستاره بود
خمیده قامتی ؛منم که بعد هجر روی تو
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
در این دیار جز عاشقی ممنوع! (عشق یعنی انتظار منتظر)
در طلب نیازی بودم که راهی دیاری از جنس بلور و ناب شیشهای شدم. از دور، نوری شفاف سو سو میزد و مرا بیاختیار به سمت خود فرا میخواند.
من هم آرام آرام به راه نزدیک و نزدیکتر میشدم. طپش قلبم شدید و شدیدتر میشد. اما آرامش خاصی از درون بر من هویدا بود. آبادی آشکار شد. گامهایم از پیش سبکتر شده بود. قبل از ورودی آبادی، بر تابلویی اینچنین نوشته بود: ‹‹در این دیار جز عاشقی ممنوع!›› این جمله مرا مصممتر از قبل و کنجکاوتر کرد که معنای آن را بیابم.
وارد آبادی شدم. پیری را دیدم که کولهای بر پشت خمیدهاش به دوش میکشید. زنی را دیدم دست بر زانوانش گرفته و لالایی زمزمه میکند. کودکی را دیدم چشمگریان که نه از برای بازیهای کودکانه است که اشک میریزد. دخترک جوانی را دیدم که چشم به دری دوخته و اشک میریزد. در این دیار فقط سادگی دیدم. خبری از عیش و خوشی بیمعنا، نبود. اگر تلاشی بود، فقط برای رسیدن به معنای همان سر در ورودی شهر بود.
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
طفل عطشان (تمام آرزویم این است که خاک کوی تو باشم)
به دوهفته ای میشه که دیگه دست دلم به نوشتن نمیرفت...نمیدونستم از چی بنویسم...دیگه نمی دونم از چی واز کجا بنویسم؟...دیگه نای نوشتن ندارم...اینروزا تصمیم گرفته بودم از کربلا بگم..دلم برای حرم ارباب تنگ شده بود...هربار که میومدم بنویسم دلم رضا نمیداد...نمی دونم چرا مثل دفعه های قبل دلم زودتر از قلمم پرواز نمی کرد...چشام زودتر از هوای دلم بارونی نمیشد...ولبام زودتر از نوشته هام زیارتنامه نمیخوند...انگار غبارغربت هوای دلم رو ابری کرده بود...همیشه صفحه نوشته هام سیاه بود وبی مفهوم مثل دلم...تصمیم گرفتم ننویسم..اونقدر که دلم خودش به التماس بیافته...صحن چشام مثل دلم خون بشه...لبام زیارت رو عاشقونه نجوا کنه...وقلم برای نوشتن بیتاب بشه...
..دیروز دلم پرکشید حرم ارباب..درست روبروی ضریح نشست ...دلم برای رفتن به اونطرف بقیع ضجه میزد...دلم ضریح رونمیخواست..دلم بیتاب قبر ارباب بود...دلم بیقرار طفل 6ماهه بود..دلم دیروز زایر کربلا بود..کربلای 1428 نه..کربلای 3سال قبلی که خودم دیدم هم نه..دلم مسافر کربلای 61 بود..دلم دیروز زایر عاشورا بود...دلم دبروز ناظر فقط یه صحنه از عاشورای مصیبت بود....
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
نوشته ای به مدد شهدا (دیـــــوانــه دل)
جماعت یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن ...برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن
من یک صاحب بلاگم.
به سفری آمدم که توی صاحب پلاک ، مرا دعوت نمودی.
توی صاحب پلاکی که سالهای سال، در بیابان شلمچه، تن خونینت را ، نسیم سبک و آرام بخش کربلایی نوازش می کرد.
نسیمی که از طرف حرم ارباب و مولا حسین (ع) ،راهی قریب به 2 ساعت را می پیمود و متبرک و آرام به روح پاکت می رسید ،احترام می کرد و سلام ارباب بی کفنمان را بر تو ابلاغ می نمود.
من صاحب بلاگم که از فاصله ای دور ،در میان هیاهوی زندگی شلوغ و پر سرو صدا و دلگیر روز مره ام، فریاد سلام بر حسین را نمی دانستم به کدامین نسیم بسپارم تا به مولایم حسین (ع) برساند.
تو صاحب پلاکی
که با خون خود غسل نمودی و در مقابل دیده های ارباب حسین (ع) جانت را تقدیم نمودی و من که صاحب بلاگم نفس نفس ، فریاد می زنم (ای کاش بودم کربلا ،همراهت ای خون خدا ، می شد سرم از تن جدا ، می رفت به روی نیزه ها) اما میدانی مانند تو ندارم تا در دم، به خودم اثبات کنم فریادم ندایی است، یا از سر ایمان قلبی و عشق وجودی برمی خیزد و کربلاییم خواهد کرد.
ای صاحب پلاک ،ای همرزم پدر و ای سرباز حسین (ع)
برای مطالعه ادامه مقاله کلیک نمائید
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
